تو با محرّم آمدی و آمدنت، فرصتی بود که بغض پدر را تکاند و لبخند را- در روزهایی بی لبخند- بر لبهایش نشاند. 
و من هیچ کس را ندیدم که با «بهار» بیاید و در «پاییز» سبز شود.
او آمدنت را انتظار میکشید؛ «داوود» برادرت را میگویم؛ باور کن راست میگویم.
حسین جان! «پامنار» شاهد است.
و آنگاه که پدر به خانه باز میگشت، آن قدر خسته بود که بیشتر تو را در خواب میدید.
و مادر و نگاه مهربانش... خواهر نیز تو را نفهمید! آنها گمان میکردند «خواب» هستی!
نویسنده: مهدی خلیلیان
منبع: مجله اشارات :: آبان 1386، شماره 102 برگرفته شده از سایت حوزه و بسیجی مخلص